تبليغاتX
وقتی جان از این پس سرشار می شود

وقتی جان از این پس سرشار می شود

هنگام رحلت چشمان آفتاب بر کوهستان باختری، به ياد آر، دستانی که به سويت ميشتابد



وقتی پتو را تا زير گردن بالا می بری و در ناخودآگاهِ صامتِ استخوان هايت يک " آخ جان" برای خودت شاباش می دهی، تازه وقت آنست که بلند شوی و قيد خواب را بزنی، دقيقا همان موقعی که جيش ات گرفته و خوابيدن پس از آن حسابی وسوسه انگيز می شود؛ هرچند که ساعت خواه نا خواه به زودی زنگ می زند.

از پنجره کوچه شکلِ غريبی پيدا می کند، خيلی تند لباس به تن ات می رود

وقتی درِ خانه بسته می شود چشم ها بی اختيار توی خانه سرک می کشد، انگار چيزی را طلب می کند

فرصت کوتاه است اما پرندگان به پيشواز برآمدن آفتاب چهچه می زنند، هر چند دل و دماغی در کار نيست اما لاجرم، از اين پويش و انبساط، خيالِ آدم به وجد می آيد و ذهنِ زودباور، غفلتاً فراموش می کند صبح به اين زودی توی خيابان های بسيار خلوتِ شهرِ مزدحم چه می کند

اتوبوس راس ساعت 6 حرکت می کند، زودتر هرگز، ديرتر حتما، هيچ راه ديگری نيست، تاکسی ها انگار همه خوابند، ميدان صنعت مثلِ مردهای مست و ولنگار چند وقتی هست که اخته شده و شَل می زند، تعادل ندارد، می دانی، به نوعی تبدار است

اتوبوس جنوب ميدان زير پل عابر ايستاده، صدای موتورش نغمه ی غمناک حرکت به سمتِ آغاز يک روز ديگر را تداعی می کند

دو نفر روی صندلی هاشان نشسته اند، فکر می کنم، اين صندلی ها اينجا هستند برای آنکه روی آنها کسی بنشيند،

از دور پيرمردی که اين روزها مدام همين موقع سر و کله اش پيدا می شود، نزديک می شود، شلوار مشکی و پيراهن سفيد چروکيده ای به تن دارد، موی سرش کم پشت شده و به دست چپش يک بقچه دارد، تلو تلو خوران به سمتِ ما می دود و پاشنه ی کفش اش را روی آسفالت خيابان می کشد.

از پله ها بالا می آيد و روی دومين صندلی می نشيند، کنارش پيرمرد ديگری که همين تازه سوار شده می نشيند، چهره ها باد کرده و غمگين است، انگار همه می دانند که قرار است خوراک کوره های آدم سوزی بشوند

خورشيد هنوز خيال آفتابی شدن ندارد

تنم هنوز درد می کند، چشمانم گُرگُر کنان بسته می شود، راننده با پدال گاز بازی می کند و سرانجام با صدای فِسِ کشداری درها را می بندد و راه می افتد، سرم را به پنجره تکيه می دهم و غفلتاً از زمره ی جانداران خارج می شوم.

+ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت8 بعد از ظهر توسط معین | |



لحظه ها از پی هم می گذرند و من در پی لحظه ای که از راه نمی رسد

شايد هرگز، تن ندهد، به رخ نمودن خويش، آن چنان که زاده شدن، آن چنان که درودِ نخستين

هستن، بودن، ماندگار شدن، مخاطره ی واپسينِ انسانی ست، همان سان که ابناء بشر از زيبا ترين لحظه ها عکس يادگاری می اندازند، همان سان که روی ديوارِ چند هزار ساله، کسی يادگاری می نويسد

بگو

بگو که دردِ ثانيه ها علاجِ آخرين نداشت، که کوفتگیِ سال و ماه، که شوريدگیِ ايام، که نگاهِ سُرخِ يک دائم  الخمرِ ماتم زده

شايد وعده ی ديدار، همان سان که در کتاب آمده است رخ نبندد، آن وخت چه می کنی؛ شايد هرگز از راه نرسد، آن هنگام چه می شود، شايد، پس از رخت بر بستن، شايد به سنجاقکی بتوان طُرفی بست، اما به سُخنِ درشتِ آن کس که فرمان می راند بر درياها تکيه زدن!؟

شايد واپسين سخنان به پايان نرسد، نمی داند او، دوستش بدار اينک بی آنکه دلت را بلرزاند تا انگشتانت به التماسِ آخرين گناه شرمسار نشود، تا به وقتِ زايشِ اعتمادِ ازلينِ ادراکِ انسانِِ سخت آئين، سر به زير نيندازی

بدان

هين

کسی اينجا می زيد

+ جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت0 قبل از ظهر توسط معین | |



مردی دخترش را در آغوش خويش محکم می فشارد

چشم ها به انتهای زمينِ ديدگانش دوخته می شود

غباری سرد حکم می راند

تنها، صدایِ "هوررر" به گوش می رسد

ترس بر سايه ی انديشه ی مرد بی مو موج می زند

دخترک، هراسناک به دستانِ پدر خيره می شود


تصوير بيش از اين ها حکايت می کند

تصوير ساکت است

سرد است

اما از زمانِ ميلادش چشمِ ناظران را هميشه اينک به خود می کشاند

حکايتِ ما همچنان، همان است که رفت

+ یکشنبه 13 فروردین1391ساعت12 بعد از ظهر توسط معین | |



صبح از شدت فشار مثانه از خواب بيدار شدم، يک ربع از هشت گذشته بود، صبحِ يک روزِ جمعه، نمی خواستم زياد بخوابم، چند روزِ گذشته رو تو فکرِ اين بودم که اين 24 ساعت رو بدونِ تلف کردنِ وقت بگذرونم، آدم هر چه که بزرگ تر ميشه باز چيزهايی هست که همچنان غافلگيرش ميکنه،

آفتاب روی کوه های شمالی افتاده بود، هوا شفاف ميزد و آبیِ آسمون به وضوح بيدار شده بود، تا ساعت 2 وقت داشتم، ديشب با احمد تا داروخونه رفتم تا يه مقدار خريد کنم، هوا خنک بود، و بادِ سردی می وزيد، درست مثلِ پادگان، اما توی پادگان سردیِ هوا فرق داشت، يه جور حالتِ زننده توش بود، يه جور بی اختياری، اجبارِ مدامِ تمام لحظه ها، به غير از لحظه هايی که قدم زنان به سمتِ بوفه ی محقرش ميری. احمد از برنامه ی عيدش می گفت، از اينکه اين سفری که براش مهيا شده رو از دست خواهد داد و به دنبالِ سفرِ ديگه ای بود، اين بچه دلش آروم و قرار نداره، شايد بشه گفت به مراتب از من پايمرد تر باشه، به هر حال پياده رویِ کوتاهِ ما تا داروخونه کمتر از نيم ساعت طول کشيد، آفتاب در حال غروب کردن بود، و من غروب های پادگان رو توی ذهنم مرور می کردم، غروب هايی بی نظير با هوای زلالِ منطقه ی «پاسداران»، کوهستانِ برف آلود و ذراتِ آفتابِ پاشيده روی آجرهایِ تيکه پاره ی زمين که من رو به يادِ غروب های «رينه» می اندازه، رينه ی روزهای حياتِ بابا بزرگ، رينه های آب تنی توی حوضِ کوچيکِ ذوزنقه ای، لحظه های ترديد ميان پريدن ميانِ حوض يا تسليمِ ترسِ سردی آب، چطور می توان از خاطر برد، هنگامِ غروب وقتی آفتاب از پشتِ کوهستان به روی روستاهای آنسوی دره می دويد،

 آن پايين هميشه «نياک» بود با گنبد نقره فامَش، کمی آنسو تر «گيلاس». «ايرا» به زحمت پشت تيغه ی کوه پنهان شده بود اما ما می ديدمش و بالای سرِ همه ی آنها، روستای کوچکِ «نوا» می زيست،

 " زيبا ترين چشم اندازِ تمامِ لاريجان"  اين رو بابابزرگ می گفت، و وقتی می گفت خوب می خنديد، نفهميدم دليل خنده اش چه بود، چه رازی ميان زيبايی افق نگاهِ روستای بالا دست و فرجامِ غروب پنهان شده بود که پيرمردِ خوش ذوق را اينچنين به خنده وا می داشت

همه اينها توی پادگان رخ می دهد، پس از پايانِ زمانِ نظافت، وقتی اطوارهای خورشيد روی دماوند نقش می کشيد، پاک يادم رفت بگويم که از ايوانِ محقرِ آسايشگاه مان نمای تميزی از دماوند ديده می شود، اينگونه است که وقتی آسمانِ باختران به سرخی می رود، چشمانِ دلواپسِ من بی اختيار به شرقِ بعيد چشم می دوزد تا بلند ترينِ کوه را رصد کند، همانجا که به زيرِ پايش، روستایِ کودکی ام بی هيچ تزويری لميده است و من به آن مي انديشم، به تخيل مردِ نقاش که اينچنين شيدايي به من آموخت

احمد از اين دو هفته می گويد و لحظه های سختی که می گذرند و لحظاتی که هنوز باقی اند تا رخ بنمايند!! و من با او خدا حافظی می کنم،

هنوز از توی رختخواب بيرون نيومدم، با خودم خلوت ميکنم، هوس می کنم آروم لباس بپوشم تا مامان رو از خواب بيدار نکنم و قدم زنان تا نانوايی برم و نونِ سنگگِ داغ بهانه ی خوبيه، کافيه به احمد هم خبر بدم تا اين شوقِ نوظهور تکميل بشه،

هوا هنوز سرده، زمستونه هنوز، هرچند که تا رسيدنِ بهار کمتر از دو هفته مونده و قباحتِ سرما به ستوه اومده، نشاطِ خاصی توی هوا موج ميزنه، با اين حال احمد با بی حاليِ زايدالوصفی همراهِ من توی اين پياده رویِ کوتاه ميشه و من ناخودآگاه نقشِ مقابل رو به عهده می گيرم!! به هر حال بعد از خريدِ يه سطل ماست و يه بطری شير اين احساس رو به من ميده که هنوز هم کارهای مهمی از دست من بر مياد، هرچند که 24 ساعت مهلت دارم بيرونِ ديوار ها باشم،

مامان به رسمِ قديم تر ها داره املت درست ميکنه، بابا هنوز از سفر برنگشته و من و مامان دوتايی صبحانه می خوريم، مامان حالا تنهاتر شده، امير که ديگه کاملا مستقل شده و من هم ياد آورِ بوی قرمه سبزی هستم!! بابا هم اگه تهران باشه ديروقت مياد خونه، با اين حساب نبايد بابتِ ديدنِ مسلسل وار سريال های شبکه های معززِ ماهواره ای به مامان خرده گرفت، هرچند که من از پسِ اين کار به درستی بر نمی يآم و بعضاً دلخوری هايی رو ايجاد می کنم

به هر حال پايانِ صبحانه به معنای آغازِ مرتب کردنِ وسايلم هست، شستنِ کلاه، سفت کردنِ دکمه های پيرهنِ مقدسِ!!! «نظام» و جمع و جور کردنِ لباس ها، بعد از اون با خيالِ راحت مثلِ آدمی که ديگه کار چندانی نداره می شينم و اينها رو می نويسم، تا تو بخوانيش، اما حتی اگه خوانده هم نشود، اينجا توی اين پستویِ تاريک کلمات زنده اند و خاطره ی يک گشتِ دلپذير رو توی ذهنِ روايت گرِ ايام بازگو می کنند

پی نوشت: از خودم می پرسم، چطور می شود فراموش کرد آن روز ها را

+ جمعه 19 اسفند1390ساعت12 بعد از ظهر توسط معین | |



آه ای آسمان صبح های کودکی ام

ای گاهِ بيداریِ، بسترِ سستِ شادکامیِ ايام

ای مرغزارِ لميده بر پشتِ کوهستانِِ پدربزرگ که هر روز به ميلادِ آفتاب چشم از هم می گشايی و در سرمای بامدادينِ بلندی های دماوند طراوتِ لبخند را به شکوهِ زمان تقديم می کنی،

ای تمام لحظاتِ در گذشته ی تاريخِ هشياری ام که با شرمساریِ نازک خيالت آرام از آشيانِ تصورم رخت بر می بندی

هين

در فاصله ای طولانی ميانِِ شرم و اجبار اينک به تو می انديشم که لفاظی هم اکنونم تنها از داغِ دلتنگیِ ايامِ جهالت است، از بغضِ ديرينِ ايامِ وفات يافته است

مدام انگِ بيهودگی به کردارِ آدميان زدن، مدام از روزمرگیِ شادی کُشِ غمگين صحبت به ميان آوردن و لحظات را به کامِ اغيار تلخ گرداندن، از تکرارِ مکررات ناليدن، شرحه شرحه در کامِ روزهای خوش غرقه شدن و آدمی را در سرنوشتِ شايد محتوم خويش تبرئه کردن

و همه ی اينها

به خاطره ای می ماند

 

هر روز که به پايان می رسد انگار هرگز آغاز نشده است، هر بهاری زمستان گذشته اش را به ياد نمی آورد، که يکسره محصولش است، هر انسانی ميراث تمام هستی ست، بی آنکه بشناسدش، يا که به اجبار به شعورِ آسمانِ جهان اش بيفزايد يا حتی به گذشته اش بيانديشد؛

انگار ما تنها بهره روده درازی آمده ايم

انگار ما تنها جنبندگان فهمنده ی تاريخيم که هستی را به قلمِ خويش به تصوير کشيده ايم، همان هستی که خود يکسره بسترِ سرخِ آرميدن بود، همان هستی که به جاودانی بی نياز بود، چون همان بود که می خواست و هر آنچه می خواست، همان بود، و آدمی پيش از مرگش به نوشته ی سنگ مزارش می انديشد که آيندگان چگونه به يادش آورند، غافل از آنکه زيستن بهايی گزاف است و مرگ پايان رشک بر انگيزِ عمری دويدن است،

زندگی نبردي ست خونين بهر تصرف منابع اندک زمين!!!

حيات فرصتی ست گرانبها که بهر دستيابی به کمال می شود!!!

زندگی تفرجی ست ميان زمان تولد و گاهِ مرگ که به کسبِ لذائذ می گذرد!!!

شايد زندگی همان رخداد شورانگيزِ موعود نباشد که انتظارش می رود! اما اينک فرصت مهيا ست بيا زيبا برقصيم!!!

شايد بتوان همچنان نوشت بهرِ وصف زندگی، هر کس از تنگنای انديشه اش سخنی می راند، راستش اينگونه بايد گفت، هرکس به درستی از ظنِ خويش جهان را به تصوير می کشد، چارچوب می زند و شکل می بخشد، بايد پرسيد مگر کائنات آگاه است به عقلِ منتظمِ پيش انديشيده ی انسانی، مگر می توان پاسخی يافت، مگر آدمی جز به دنبالِ پاسخ است، و مگر پاسخ جز برای به زير کشيدنِ سوالاتِ ديگر است،

و عاقبت

عاقبت به دنبال عاقبت گشتن

عاقبتی در کار بودن

اين اصرارِ بی امان به عقدِ عاقبت

راستش می توان ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها پيرامونِ مردِ  پشت ديوار نوشت و گفت و شنيد، ديوار اما صاف و سترگ ايستاده است، سفيد و بلند، نه رهگذری از آن سو عبور کرده است، عبور می کند و نه عبور خواهد کرد، خيلِ داستان ها اما بيداد می کند، اوهام و خيالات می تازند تا پرده از رازِ مردِ ايستاده بر آنسوی ديوار بردارد، اما چه کسی گفت مردی آن طرف ايستاده است، ذهن پرسشگرِ انسانی همواره پاسخی در چنته دارد يا گمان می برد که به پاسخ نزديک می شود، بگذار در تبِ وهمِ خويش بماند که لابد در پس ديواری چيزی يا کسی می زيد، شايد داستان همين باشد، تلاشِ پيگيرِ بشری برای پاسخ به اين معما، شايد فارغ از اين کنکاش زندگی انتظار می کشد، شايد بايد رخت بست و عزم سفر کرد، شايد اين «نبرد» تنها دسترنجِ انديشه ی خام انسانِِ شهرنشين باشد که خسته از تلاشِ گاو آهن خوي اش اينک آرام می شود

پی نوشت: هيچ ربطی به خدمت رفتنِ ما ندارد اين، ولی خدای نگهدار، ما به ارتش ملحق می شويم، همه ی جان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطنم

بی ربط اينکه من الان کچلم کچلم کچلم کچلم  

+ جمعه 5 اسفند1390ساعت3 بعد از ظهر توسط معین | |



"جایِ دندانِِ پلنگ، ای دل

کبودِ بی مداوا

تا قيامت يادگارِ عشقِ بی بهبود باشی"   

ً«يوسفعلی ميرشکاک»

پی نوشت: خيلی دوس دارم اين شعر رو، هرچند که نمی فهممش اما ترکيبِ لاغر و صاف و ساده اش رشک بر انگيزه، گفتم شايد تو واسمون تعريف کنی، البته، تو نه شما، ببخشيد ديگه دوباره دچارِ صميميتِ زودرس شدم

راستی دست شما درد نکنه، کنکور واسه من تجربه به ياد ماندنی شد، و خوب هم بود، شايد مجبور بشم يه نگاه دقيق به پشتِ سر بکنم، البته هنوز به قله مانده ساعتی

 

+ سه شنبه 2 اسفند1390ساعت10 قبل از ظهر توسط معین | |